به مناسبت ميلاد امام سجاد (ع)
گر نگهدار من آن است ...
به قلم: ع. حسيني عارف
رسول آخرين، آخرين رازهايش را با مردمش در ميان گذاشت ؛ راز پايدار ماندن دين واپسين، آخرين نگاه پرعطوفت آسمان به زمين:
ـ اين امت پابرجاست و اين دين مستحكم؛ مادام كه دوازده نفر آن را امامت كنند؛ دوازده امامي كه ...
گوشها تيز شد. ميخواستند آن دوازده نفر را بشناسند... برخي براي آنكه دلهايشان به نام آنان قرص شود و جمعي براي آنكه بدانند با چه كساني در مصاف حق و باطل روبرويند...
ـ دوازده امامي كه همهشان از قريشاند.
***
در نقطه نقطه صحرا، بر هر فراز و فرودي كه باد سوزان از رملهاي عطشناك ميساخت، گلي پرپر شده بود... و كمي دورتر،باغبان لالهها، بر بلنداي نيزهاي خونين، و در طلوعي سرخ، گلستان خزان شدهاش را تماشا ميكرد...
در گوشهاي ديگر از آن بيابان تبزده، خيمهاي نيمسوخته، شمعي سوزان را پذيرا بود... و پروانهاي سراسيمه و مجروح، بر گرد آن ميچرخيد؛ نكند كه دژخيمان، آخرين سبب اتصال ارض و سما را نيز پرپر كنند. مصاف حق و باطل ميرفت كه با غروب "آخرين حجت قريشي"، به نفع باطل، براي هميشه پايان پذيرد... اما...
گر نگهدار من آن است كه من ميدانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد
***
چهل دژخيم مكي، با چشماني سرخ از يك شب پاسباني بيهوده و چهرههايي درهم از مأموريتي شكستخورده، به ميان سران خويش بازگشتند ...
ـ محمد را كشتيد؟
ـ نه... علي را در بستر او يافتيم كه خود را جانفداي پسرعمويش كرده بود!
پيامبر(ص) از بيراهه، راه يثرب را پيش گرفت... اما كينهتوزان بتپرست، بوي خطر را خوب استشمام كرده بودند... راه بلد بيابان، آنان را به پناهگاه پيامبر رساند... غاري در كورهراه كوير...
ـ جاي پايشان به اينجا رسيده ... همينجا هستند!
ـ خرفت شدهاي مردك؟ اين تار عنكبوت كهنه را نميبيني؟ ما را ببين كه چه راهنمايي با خود آوردهايم! لابد كور هم شدهاي و كبوتر به اين بزرگي را نميبيني كه اينجا لانه كرده و تخم گذاشته است!
و خدا، آنزمان كه بخواهد قدرتنمايي كند، با سستترين بهانهها، تند و تيزترين تيغها را درهم ميشكند... كه: «إن أوهن البيوت لبيت العنكبوت» ...
***
تا اصحاب بودند، نگذاشتند كسي از اهلبيت پاي به مسلخ گذارد... و «اكبر»، غرهي اهلبيت بود و اولين آنها در ورود به ميدان ابديت...
در گوشهاي از خيمهگاه اما، «علي»، در آتش تب ميسوخت و گاه كه به هوش ميآمد، از قيل و قال صحرا، جز صداي چكاچك شمشير، و از هاي و هوي خيمهها جز صداي مبهم مويهها به گوشش نميرسيد...
«پدر»، كه براي آخرين وداع آمد، در ميان هرم آذر و آفتاب و تب، فرزندش را به خدا سپرد... و خداوند، حجتش را در زرهي از «بيماري» پيچيد...
... كه او، آن زمان كه بخواهد قدرتنمايي كند، با سلاح تب و تاول، بدنهاي رنجور را از مهلكه سفاكترين دژخيمان رهايي ميبخشد... كه: «عسی أن تكرهوا شيئاً و هو خير لكم»...
***
ـ اين امت پابرجا و اين دين مستحكم است؛ مادام كه آن دوازده مرد آسماني آن را امامت كنند...
و هر يك از آن دوازده حجت، تا مهلت خويش، از گزند مصون ماند و وديعه را به ديگري نهاد تا امت، پابرجا و دين، مستحكم بماند...
و سجاد، زينت عابدان نيز، به مدد بيماري موقت، دشوارترين دوره تاريخ را بسلامت سپري كرد... و ماند؛ براي حفظ دين، و پاسداري از آيين واپسين؛ آخرين نگاه پرعطوفت آسمان به زمين ...

